تبليغاتX
مقراض تناقض
انشا الله چيزي نخواهم نگاشت تا ذهن ناظران را به مقراض تناقض بگزد
 کودکی مردان بزرگ 4
 

 

 

فرد مورد نظر به سال 1315(ه م!) در شهر شاعر پرور و پر رمز و راز شیراز دیده به جهان گشود. پدرش "بها الدین محمد" از تجار دست و دل باز و اصالتاً اصفهانی و مادرش اهل کازرون بود. از آن جایی که در بدو تولد زبان کوتاهی داشت، خیلی زود به "غیب الّسان" مشهور گشت که بعد ها به تدریج واژه ی "لسان الغیب" عمومیت پیدا کرده و جایگزین آن شد. پیرامون حافظه ی او نقل های زیادی صورت گرفته. از جمله در کتاب "تاریخ ایران" کمبریج آمده است که وی لحظه تولد خود را به خوبی در یاد داشت و حتی تصاویر کاملاً واضحی را از زمان جنینی برای نزدیکان خود نقل می کرده! اخیراً شرکت معتبر ماکرو سافت مقدار حافظه او را چیزی در حدود 400گیگا بایت تخمین زده است.

باری، دوران کودکی او تقریباً مصادف بود با حاکمیّت لیبرال ها و سکولارهای مغول و در نتیجه بی عدالتی های بسیار، تورّم لجام گسیخته و بی کاری مفرط. در نتیجه، نامنبرده از اوان کودکی مجبور شد برای امرار معاش خود به کارهای خلافی از قبیل تولید و توزیع مسکرات(آب شنگولی از نوع حبه انگوری!) و مواد مخدر و مخدره! در دبستان محل تحصیلش روی بیاورد. از دیگر مشاغل کاذب وی می توان به کف بینی و فال گیری در جمع خانواده های اعیان و اشراف اشاره کرد. از دیگر معاصی وی باید به داستان دوستی با دختر همسایه(شاخه نبات) اشاره نمود که به سرعت شهره شهر شد و داستان های لیلی و مجنون و خسرو و شیرین و فرهاد! را تحت شعاع قرار داد. علی رغم اتکاب این جرائم، به دلیل رندی خاصی که داشت، هیچ گاه از سوی اولیای مدرسه در مظان اتهام قرار نگرفت و مجازات نشد. وی برای توجیه درآمد خود، برخی اشعار طنز خود را در نشریات فکاهی آن روزگار شیراز به چاپ می رسانید تا کسی معترض و متعرضش نشود. البته برخی از منابع، رفاقت دیرین وی با "پسر شجاع"(پسر "شاه شجاع" حاکم وقت شیراز) را در عدم مجازاتش دخیل می دانند. شایان ذکر است که وی برای "فرار به جلو" چهره یک منتقد اجتماعی را به خود می گرفت و فضای آن روزگار را مورد نقد پست مدرنیستی قرار می داد. از زندگی او پس از سال های دبستان، اطلاعات متقنی در دست نیست.

آیا می توانید حدس بزنید که او کیست؟

 

|+| نوشته شده توسط آتبین محبتی در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 | موضوع: |
 شوکران اصلاحات!
 

به نام آمون 

 

سخنی با علّامه­ی عصر و عزیز مصر؛

زمانه­ی غریبی است. حضرت یوزارسیف(ع) که گویا با بنگاه بانگ و رنگ سر و سرّی نیز دارد، در آستانه­ی سال نو، از آستین خود مار ریا بیرون آورد و خوان تزویر در خانه­ی تخدیر گسترد و با پروپاگاند بی مانندش از راقم این ستور چهره­ای موهن و موحش در حافظه و باصره­ی مردم ساخت و به تخریب چهره­اش پرداخت. و اکنون مدّت مدیدی است که "آنخ ماهو" به حکم عسس در کنج محبس نشسته است و لقمه­ی اندوه از سفره­ی تنهایی برمی گیرد و در دهان صبر می­گذارد و به خرقه­ی کرامت، عرق ستم از جبین اندیشه پاک می­کند. در همین راستا و به قصد قربت به آستان مبارک آمون همایون و اصلاح تفکّر "تکفیر مبنا"ی شما، قلم احتجاج برمی­گیرم و برادرانه شما را نصیحت می­کنم و امید می­برم تا مگر از مسیری که شما را اسیر خود نموده و جفاپیشگی با خلق و مستغرق شدن در باتلاق جنایت تا حلق خلاصی یابید و در خلسه­­ی آزادی، این شیر پیر را دعا کنید و مِن بعد پای مدّعا را به قدّ گلیم ادلّه دراز نمایید و بی هوده چهره­ی مریم مقدّس به خود نگیرید و کبّاده­ی پیامبری نکشید که سهراب سپهری می­فرماید:

" پشّه با شب زنده داري خون مردم مي خورد/ زينهار از زاهد شب زنده دار انديشه كن"

امّا لبّ لباب دفاعیات بنده:

*عالیجناب! در سنّت و سیره­ی پیامبران راستین، همکاری با جبّاران و خونخواران تاریخ دیده نمی­شود؛ شما همراهی نزدیک با فرعون زمانه-جناب آخناتون- که جدّ بزرگوارتان موسی نبّی با هم صنفانش در افتاد، چگونه و با چه منطقی توجیه می­کنید؟!

*حضرتعالی در روز محاکمه­ی من و یاران وفادارم با تمسّک و تشبّث به بینا و برنا نمودن بانو زلیخا-این ضعیفه­ی فاسد العقیده- و احساسی نمودن فضای بیدادگاه و اشک­های تمساح جیره خواران معلوم الحالتان سخیفانه سعی نمودید پیامبری خود را القا کرده و بقبولانید و وقتی فراست ما این فرصت را از شما گرفت دست به دامان فحّاشی و هتّاکی و دهن چاکی شدید و پاک فراموش کردید که "الفُحشُ و تَفَحُّشُ لَیسا مِنَ الاِسلام". از صفاتی که در آن کارزار به ما منسوب نمودید، کافر و مشرک بود! عجبا و حیرتا! کسی که کافر است، دیگر مشرک نتواند بود و فاصله­ی پر ناشدنی شرک و کفر و ناممکن بودن تجمیع این دو بر احدی پوشیده نیست. چگونه کسی که ادّعای پیامبری می­کند، فرق ساده­ی این دو را نمی­داند؟! در ثانی، آیا صرف انجام امور محیّرالعقول ضامن پیامبر بودن اشخاص است؟ آیا اگر اکنون امثال "دیوید کاپرفیلد"ها ادّعای پیامبری کنند، مردم باید به آنان ایمان آورند؟! مع الاسف باید بگویم که با استدلال شما، پاسخ به این سوال مثبت است! آری تخته کردن باب عقلانیت و تخطئه نمودن تفکّر دگر اندیشان شما را در چاه ظلمت فرو کشیده و انتخاب این شیوه­ی سقیم، شما را از سلوک صراط مستقیم باز داشته و عزا و عذاب روحانیون معبد آمون و بل هر انسان آزاده­ای را موجب شده است. به راستی چه چیز پیامبر بودن پیامبران را اثبات می­کند؟ می­توانید معیار با عیاری ارايه دهید تا مشکلات این چنینی پیش نیاید؟

*نقل است که شما برای بازداشت موقّت بنیامین و کشاندن پدر به مصر، به دروغ و تهمت متوسّل شده اید-اسناد این اتّهام تماماً در آرشیو صدا و سیما موجود بوده و به زودی روی آنتن خواهد رفت!-. حال پرسش این حقیر فقیر از عزیز عظیم الشّان مصر این است که مگر دروغ گفتن فی الذّاته قبیح و شنیع نیست؟ چطور پیامبر خدا به خود اجازه­ی ارتکاب این گناه کبیره را می­دهد؟! به راستی به من حق نمی­دهید که این منکرات را از شما ببینم و مدّعایتان را مورد تشکیک قرار دهم؟ البتّه در مقام دفاع شاید بگویید به امر خدایتان زبان به دروغ گشوده اید. در پاسخ باید یادآور شوم که این سرکنگبینی است که صفرا خواهد فزود و فوق اخلاق دانستن خداوند طوفان­های سهمگینی را سبب می­شود که برای پناه جستن از تگرگ تخریبشان باید به هزار و یک سوراخ توضیح و توجیه خزید. خداوند فوق اخلاق به راحتی می­تواند به پیامبران خود دروغ بگوید و آنان را به اقسام کرشمه­ها بفریبد و به وعده­هایش عمل نکند. این تصویر کجا و ادّعای حقّانیت دین مُنزَل از ناحیه­ی باری کجا؟!

جناب یوزارسیف! آن را که خانه نئین است، بازی نه این است. رجاء واثق آن است که شما و کارگزاران سلحشورتان در پیشگاه وجدان بیدار و آگاه افکار عمومی پاسخ­های درخور و مقنعی داشته باشید.

 

دست همه­ی زنجیربافان در زنجیر باد!

آنخ ماهو، تپس، زندان اوین، بند 666، فروردین 3388 قبل از میلاد!

 

|+| نوشته شده توسط آتبین محبتی در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 | موضوع: |
 
 
بالا
mowj.ir