"همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستي"
در ايام جواني، چنان که افتد و داني طالع ميمون رهبري کرد و بخت همايون ياوري تا صبح معرفت از مشرق سرّم بردمد و "شمس" عشق در افق اقبالم طالع شود و با آن عارف خائف و آن روح مجروح و آن نابغه ي نادره ي تاريخ در سفري به تهران همقدم شوم و اکنون که در آستانه بيست و سومين زادروز وي قرار دارم، لازم ديدم تا دفتر آن روزگار مبارک همنشيني با وي را ورق زنم و ياد ايام شيرينِ ديرين را زنده کنم.
من آن نيکمرد را نيک مي شناختم. مقامات و کرامات وي مذکور و مشهور بود. در حکمت و خشيت بي نظير و بي بديل مي نمود. کم مي خوابيد و بسيار تهجد مي کرد. همه شب در مناجات و دعاي حاجات بود. نماز اول وقتش هرگز ترک نمي شد و ملزم به تعقيبات مفصل بود.
آلات موسيقي را خوب مي شناخت و مي نواخت. درويش مسلک و خاکي بود. اهل شهرت و شهوت نبود. لباس ساده مي پوشيد و غذاي ساده مي خورد. قوت غالبش نان جوين و چاي شيرين بود و جز در ميهماني ها دست به شراب و کباب نمي برد. روابط عمومي بسيار خوبي داشت و اين بدان خاطر بود که با هر صنفي و طيفي به زبان خودش سخن مي گفت و چون سر و کارش با کودک مي افتاد، زبان کودکي مي گشاد.
بسيار گشاده رو و گشاده دست بود. هيچگاه(ولو در بدترين شرايط) آن خنده ي نمکين از لبانش و حلاوت از زبانش دور نمي شد. بر متون قديمه و جديده ي ديني و ادبي تسلطي محيرالعقول داشت و خطبه هاي بسياري از نهج البلاغه را از بر بود و گهگاه با خود نجوا مي کرد. با اين حال جزء غرب ستيزان ولايت فروش نبود و با مفتونان قدرت و مفتيان خشونت سر سازش نداشت. تفحص بسياري در فلسفه ي غرب کرده بود و با "کارل پوپر" انس و الفت خاصي داشت. کتاب "جامعه ي باز و دشمنان آن" را چندين بار خوانده و بر آن حاشيه هايي نگاشته بود.
به غايت پلوراليست بود و در بحث با مخالفان از در مساهله و مصالحه وارد مي شد. در برخورد با عنودان و حسودان هيچگاه پاي سخن از گليم ادب فراتر نمي برد و همواره جرعه ي صحبت را به حرمت مي نوشيد. هرگز وي را شوخ ديده و دريده نديدم. مرامش "با دوستان مروّت و با دشمنان مدارا" بود و بدان التزام و ارتکاذ داشت.
در انجام کارها از ابتکار و پشتکاري ستودني برخوردار و ابداع و اختراع عجيب با وي عجين! خلّاقيتش در برنامه نويسي خلاف عادت مي نمود و توسن رايانه رامِ او و در زير ران او بود.
از چهره اي کاريزماتيک برخوردار بود. محضري روح پرور و خرد نواز داشت. وقتي با او مي نشستم، بي اختيار زبان صد گزم کوتاه مي شد. به قول مولانا:
"چون به نزديک ولي الله شود آن زبان صد گزش کوته شود"
يک روز از دست او قوت اخلاق مي گرفتم و ديگر روز شراب اشراق و دمي نبود که با او همدم نباشم و از کلام چون قند و پر پندش قوت و قوّت نگيرم. از خودم سير مي شدم اما هرگز از وي سير يا سيراب نشدم. و همين ها بود که مرا جز اصحاب و احبابش ساخته بود. و اين چنين دامن دامن عشق و طبق طبق طرب به اين کمترين هديه و وديعه کرد و صاحب اين قلم را تا قيام قيامت مديون و مرهون خويش ساخت. و اکنون که ساليان درازي است که از وي دور افتاده ام، هرگاه يادش در خاطرم زنده مي شود، بي اختيار اين شاه بيت ديوان حافظ را با خود زمزمه مي کنم که:
"گر دولت وصالت خواهد دري گشودن سرها بدين تخيل بر آستان توان زد"
خداوند را بخوانيم تا وي را در رحمت غريق و نعمت را از معاندانش دريغ نمايد.
|
+| نوشته شده توسط آتبین محبتی در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 | موضوع: |