
در نوشته پیشین وعده کرده بودم که در باب فایرابند، مطلبی بنگارم. "پل فایرابند" زاده کشور نخبه پرور اتریش به سال ۱۹۲۴ ترسایی است. وی سابقه حضور در جبهه های نبرد باطل علیه باطل را در جنگ جهان گیر دوم داشته و از قضا به مقام رفیع جانبازی نیز رسیده! آنچه در ذیل آمده ماحصل یادداشت هایی است که در خلال مطالعه کتاب "بر ضد روش" او برداشته ام. نگارنده امید می برد تا مخاطب وبلاگ، این خدمت خرد را از این خادم خاسر بپذیرد!
"انواع بسیار متفاوت علم وجود دارد. علم جهان اول، یکی از انواع بسیار علم است."
"علم... عبارت از تقریب تدریجی به حقیقت نیست، بلکه بیشتر عبارت است از اقیانوسی افزایش یابنده از بدیل هایی که با یکدیگر ناسازگار(و شاید حتی متناقض)اند."
"هیچ تئوری ای با تمام پدیده های شناخته شده در قلمرو خودش مطابقت ندارد."
"هیچ ایده ای هرگز از هر جهت آزمایش نشده است و هیچ دیدگاهی همه فرصتی را که سزاوار آن است، نداشته است."
""ضد استقرا" هم در مورد تئوری ها، هم در مورد پدیده ها نقش مهمی دارد و آشکارا به پیشرفت علم کمک می کند."
و این نظر جالب که متعلق به جناب فایرابند است اما منبعش را نمی دانم: "علم هیچ خصوصیت ویژه ای ندارد که آن را ذاتاً برتر از سایر شاخه های معرفت از جمله افسانه های باستان و سحر و جادوگری بنشاند."
وی از این که در جامعه امریکا علم در مدارس به طور طبیعی مفروض گرفته شده است و به عنوان مواد درسی آموزش داده می شود خشنود نیست و می گوید:"بدین ترتیب، در حالی که یک امریکایی دین خود را به میل خود انتخاب می کند، هنوز اجازه ندارد خواهان این باشد که فرزندانش، به جای علم، سحر و جادو در مدرسه فرا بگیرند. جدایی بین حکومت و کلیسا وجود دارد، جدایی بین حکومت و علم وجود ندارد."
البته "توصیه هایی برای سادیسمی شدن" آقای فایرابند به همین ها ختم نشده و در فرازی از کتاب فوق الذکر به بررسی مفصل مدعای گالیله می پردازد و با برشمردن دلایلی چند، نشان می دهد که در جدال معروف و مشهور مابین کلیسا و گالیله، ادله کلیسا بسیار قوی تر بوده و قهرمان داستان ما در برابر ایراداتی که ارباب کلیسا بر نظریه خورشید مرکزی اش وارد ساخته بوده اند،از ارائه توجیهی خرد پسند درمانده بوده است! البته شرح آن بحث مبسوط و فربهی است و مجال فراخ تری می طلبد، در آینده به دلایل غیر معقول بودن پذیرفتن نظام خورشید مرکزی در عصر گالیله خواهم پرداخت.

عباراتی که در ذیل آمده از افاضات استاد مصطفی ملکیان است که مدت ها از خواندنش توسط بنده گذشته و از آن پس هر چه قطار زمان به پیش می رود، ژرفای آن بر من آشکارتر می شود، علی الخصوص بعد از قبض و بسطی که به سبب آشنایی با آرای علم شناسانه "پل فایرابند" بر من عارض شده. خدا رحمتش کند که نابغه ای بی بدیل بود و عجیب حسرت می خورم که در ایران به آثار پربارش کم محلی شده است. در یادداشت بعدی حتماً به برخی از آرای وی اشاره خواهم کرد. بازگردیم به استاد ملکیان، چند سال قبل به توصیه یک رفیق روحانی با آثار ایشان آشنا شدم. یکی دو سال پیش که به دعوت جهاد دانشگاهی به مشهد سفر کرده بود، توفیق دیدارش دست داد. از دید حقیر فقیر کمترین کمتر از قطمیر، بارز ترین مشخصه او همانا دقت فوق العاده اش است. باید خودتان ببینید تا معنای "دقت" را با تمام وجود درک کنید! القصه آن عبارات نغز استاد ملکیان را این جا می آورم تا خوانندگان وبلاگ هم از این دره نادره بی نصیب نمانند. این عبارات هر چه که هست، معرفت شناسی جدید در ابراز آن مدخلیت تام و تمامی داشته؛
«... من نه دل نگران سنّتم، نه دل نگران تجدّد، نه دل نگران تمدّن، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هيچ امر انتزاعي از اين قبيل. من دل نگران انسان هاي گوشت و خون داري هستم که مي آيند، رنج مي برند و مي روند. سعي کنيم که اولاَ : انسان ها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند، به حقايق هرچه بيشتري دست يابند؛ ثانياَ هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثاَ هرچه بيشتر به نيکي و نيکوکاري بگرايند و براي تحقّق اين سه هدف از هرچه سودمند مي تواند بود بهره مند گردند، از دين گرفته تا علم، فلسفه، هنر، ادبيات و همه دستاوردهاي بشري ديگر. »
مصطفی ملکیان

در ایام پر التهاب پس از انتخابات، تا کنون در باب کژیهای جنبش سبز بسیار قلم زده اند، اما دو مقوله "فواید" و "تفکیک" این پدیده عموماً مورد غفلت واقع شده. نگارنده در این نوشته سعی دارد تا ابتدا نکات مثبت جنبش را یادآور شده و سپس اعضای آن را با دقت از هم تفکیک نماید.
فواید:
1) جنبش سبز به دلیل سبزینهای که دارد، در تهران و شهرهای بزرگ باعث کاهش آلودگی هوا میشود.
2) راهپیمایی(پیاده روی) اعضای جنبش باعث افزایش سلامت عمومی آنها شده و از افزایش وزن و احتمال بروز سکته جلوگیری میکند!
3) مشکل پر کردن اوقات فراغت جوانان حل میشود. بدین ترتیب که اعضای جنبش مناسبتهای خاص را به راهپیمایی و روزهای بین المناسبَتِین را به نقشه کشیدن میگذرانند!
4) استفاده از ماسکها توسط اعضای جنبش علاوه بر این که به شناسایی نشدن آنها کمک میکند، بازار فروش ماسک را رونق داده و در ایام غیر مناسبتی هم از شیوع آنفولانزای خوکی جلوگیری مینماید!
5) مشاهده بیشتر رنگ سبز در جامعه و در نتیجه افزایش آرامش در ایام اغتشاشات!
۶) تعدادی از هموطنانمان کشته شده، در نتیجه جمعیت کشور کنترل میشود!
۷) ادارات، دانشگاهها و مدارس بیشتر تعطیل شده و لذا فرصت برای صفاسیتی بسط پیدا میکند!
۸) برخی نمادهای مدرنیته-مانند تلفن همراه، اینترنت، ماهواره و...- موقتاً غیر فعال شده و آدمیان فارغ از آن وسایلی که خود اینک ارباب ما شده اند، فرصت بازگشت به خویشتن خویش و بازتعریف نسبت خود با جهان پیشامدرن را مییابند!
و امّا جنبش سبز به شاخههای زیر منقسم میگردد:
1) سبز لجنی: اعضای آن بد دهان بوده و بلا نسبت باقی اعضای جنبش سبز، شعارهای بیادبی و بیتربیتی میدهند و به اصطلاح لجن پراکنی میکنند!
2) سبز انگوری: اعضای این گروه بسیار پرزور بوده و اغتشاشاتی که همراه با ایجاد خسارت به بیت المال است، از آنها سر میزند. این افراد که علاقه وافری به تخریب خودرو نیز دارند، عموماً تحت تاثیر کارتون سراسر دروغ و هالیوودی و صهیونیستی "گوریل انگوری" بوده و با ارتکاب جرایم سنگین و اعمال ننگینشان همانند گروه قبلی، بقیه اعضای جنبش را هم بدنام میکنند!
3) سبز فسفری: این افراد که فسفر مغزشان مادرزاد زیاد بوده، رهبری ایدئولوژیک جنبش را در دست دارند و مشهورترین آنها عبارت اند از: دکتر سریش، دکتر زوری زاده، مهندس مهاجمانی، اکبر جنگی، ناسازگارا و ... . از آنجایی که افراد فوق الذکر خارج از کشور به سر میبرند، نه کتک میخورند، نه زندانی میشوند و نه به-حقوق- آنها تجاوز میشود، اما با زخم زبانشان خوب حرص آن طرفیها را درمیآورند!
4) سبز زیتونی: این افراد بسیار نجیب ، صلح طلب و اصلاح طلب بوده و راهپیماییهای موسوم به راهپیمایی سکوت کار آنهاست. امّا از بخت بد معمولاً از گروههای سبز دیگر بیشتر کتک میخورند!
این نوشته برای شماره آذر ستون آزاد فرستاده شده بود که به دلایل امنیتی کار نشد!
کمی از خاطرات گمشده
بعد از هشت سال امشب به ترغيب محمدرضا جلايی پور دوباره به يک سخنرانی دکتر سروش رفتم. اولين بار و آخرين باری که در لندن پای صحبت او بودم در سخنرانی او در باره دکتر شريعتی بود. هنوز دوره خاتمی نشده بود. پس از آن دکتر سروش را نديدم تا يک سالی پيش که در مجلس شعرخوانی هوشنگ ابتهاج چند دقيقه ای در فرصت تنفس صحبت کرديم. می گفت من نفهميدم بالاخره تو چرا به بی بی سی رفتی. فرصت کوتاه بود و مراجعان زياد و وقت پاسخگويی به اين سوال که بوی شماتت داشت نشد. وقتی هم که مجلس تمام شد خواستم برايش پاسخ خود را بگويم ولی انگار سوال يادش رفته بود يا حوصله نداشت. پاسخ در دهانم ماسيد و رفت. تغيير کرده بود از آن سالها که در دانشگاه تربيت معلم می ديدمش در آغاز انقلاب. سالهای خوبی بود. آخرين بار در تهران زمانی ديده بودمش که قبض و بسط منتشر شده بود. در دفتر انجمن حکمت و فلسفه به احوالپرسی اش رفتم و يک جلد قبض و بسط هديه گرفتم. چند سال بعد در آکسفورد ديدمش. در سميناری در باره ايران. خوش استقبال کرد و پرسيد برای تحصيل آمده ای؟ گفتم که نه. و تا از بی بی سی شنيده بود ابروها را در هم کشيده بود و کناره گرفته بود. اما مهر او هنوز برای سالها با من ماند. آموخته بوديم که از هر که چيزی آموختيم بر ما حق ابدی پيدا می کند. و از او بسيار آموخته بودم. اما ديده و شنيده بودم که اخلاقش ديگر شده است. لابد هر يک از ما زير فشارهايی که او بوده است قرار می گرفتيم همين طور می شديم.
بلاغت کانونی
اگر برای جلايی پور نبود نمی رفتم. مدتهاست که با دکتر سروش کاری ندارم. که او کارش را کرده است و ما به اندازه سهم خود هر کدام از او چيزی آموخته ايم. ديگر نه ما از او چيزی می آموزيم و نه او رغبتی دارد که با ما دوستداران قديم الفتی داشته باشد. اما وقتی نشستم و آغاز کرد احساس کردم هنوز دود از کنده بر می خيزد و هنوز نکته ها در چنته اين پير دانش ورز هست. هر چند که دوره طلايی اش گذشته باشد.
سخن اش شايد به تناسب مجلس کانون توحيد لندن که از هر دست مخاطبی در آن جمع بود چندان منسجم نبود. به هر حال رعايت حال مستمعان، بسيار در بلاغت سخن اساسی است. با اينهمه آنچه گفت دست کم برای من روشن کرد که او ديگر به نسلی رو به بازنشستگی تعلق دارد.
پرسش از هويت مدرنيته
از نکته های ارزشمندی که داشت يکی اين بود که نمی توان برای سنت يا مدرنيته هويت جستجو کرد. پرسش "هويت سنت چيست؟" از نگاه او بی معنا ست. او در عوض پيشنهاد می کرد که به شاخصه های سنت يا مدرنيته بپردازيم. و خود گفت که پيدا شدن مساله حق و حقوق بشری از اين شاخصه هاست. و ديگر علوم تجربی. اولی در حوزه اخلاق و سياست پيدا شد و کاربرد يافت و همگان را صاحب حق کرد و دومی در حوزه علم که در فلسفه نيز تاثير عظيم داشت: جهان که در قاب علوم تجربی عوض شد فيلسوف نيز بايد معنا و نظام تازه ای متناسب با اين جهان تازه می انديشيد.
اما تقريبا کمتر نکته ای بود که بگويد و نتوان در آن اشکال کرد. يکی از آنها اين بود که به عقيده او نمی توان در اين نکته قاطعانه نظر داد که در مجموع مدرنيته بشر را سعادتمندتر کرده باشد. بنابرين از نظر او دعوت به مدرنيته نيز بی معناست چنانکه نمی توان به بازگشت به گذشته نيز دعوت کرد. او اصولا منکر اين شد که دعوت به ساختن عالمی ديگر و آدمی ديگر واقعگرايانه باشد. گفت شايد اين سخنان به درد شاعران بخورد اما در عرصه سياست به دگماتيسم قساوت بار می انجامد.